ذبيح الله صفا

960

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

يكى گَنْده پيرى سيه‌روى ديد * مُلَوَّث بصدگونه عيب و عَوار به خون اندرون غرقه يك دست او * دگر دست كرده به حَنّا نگار مَسيحش بپرسيد كاين دست چيست * بگو با من اى قَحبهء خاكسار ! چنين گفت كاين لحظه يك شوى را * بدين دست كُشتم بزارىّ زار دگر دست حَنّا از آن بسته‌ام * كه شويى دگر شد مرا خواستگار چو بردارم اين را بقهر از ميان * بلطف آن دگر گيردم در كنار شگفت آنكه با اين همه شوهران * هنوزم بكارت بود برقرار . . . گروهى كه كردند رغبت به من * ازيشان نديدم يكى مردِ كار كسانى كه بودند مردانِ مرد * نگشتند گِرد من از ننگ و عار چو حالم چنينست با شوهران * اگر بكر باشم شگفتى مدار تو نيز اى برادر همين قصه را * همى دار ز ابن يمين يادگار ز مردى اگر هيچ دارى نصيب * بدين قحبه رغبت مكن زينهار * * مرا نام اگر نيك و گر بد بود * چو رفتم از آنم چه فخر و چه عار كسى را بود فخر و عار ار بُوَد * كه ماند ز من در جهان يادگار پس از من اگر هرچه باشد رواست * چو من دامن افشآندم زين غبار * * سود دنيا و دين اگر خواهى * مايهء هردوشان نكوكاريست راحت بندگان حق جستن * عين تقوى و زهد و دين‌داريست گر دَرِ خُلد را كليدى هست * بيش بخشيدن و كم آزاريست * * هر نكته كه از گفتن آن بيم گزندست * از دشمن و از دوست نگه دار چو جانش هرگاه كه خواهى بتوان گفت و چو گفتى * هروقت كه خواهى نتوان كرد نهانش